آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
sokote eshg lovly کدامین چشمه سمس شد که آب از آب میترسد! و حتی ذن ماهیگیر از قلاب میترسد! که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب و خواب از خواب میترسددو شنبه 1 مهر 1392برچسب:, :: 16:37 :: نويسنده : Arash khodadadi
گاهـــی بایــد برای یــک دوسـت چــند خـط سکـوت نوشـت
تــا او در تنهــایی خویـش
آنهــا را هــر طـور خــواسـت معنــی کنـد دو شنبه 1 مهر 1392برچسب:, :: 16:33 :: نويسنده : Arash khodadadi
بالاخره یک روز به آرزویم میرسم... جمعه 29 شهريور 1392برچسب:, :: 18:44 :: نويسنده : Arash khodadadi
بالاخره یک روز به آرزویم میرسم... جمعه 29 شهريور 1392برچسب:, :: 18:44 :: نويسنده : Arash khodadadi
برای مَن همین از تو گفتن ! "زندگیست" جمعه 29 شهريور 1392برچسب:, :: 18:39 :: نويسنده : Arash khodadadi
روزی به تمام این بی قراری ها میخندی و ساده از کنارشان میگذری...!!! این قشنگترین دروغیست که دیگران برای آرام کردنت به تو میگویند ...
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:39 :: نويسنده : Arash khodadadi
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:38 :: نويسنده : Arash khodadadi
دلم یـک تصادف جـدی می خواهـد!
پر سرو صدا ،
آمبولانس ها سراسیمه شوند و
كار از كار بگذرد ...!
![]()
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:37 :: نويسنده : Arash khodadadi
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:36 :: نويسنده : Arash khodadadi
تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت ...
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:28 :: نويسنده : Arash khodadadi
من هنوز به این دنیائی که در آن زندگی می کردم ،
اُنس نگرفته بودم دنیای دیگر به چه درد من میخورد ؟...
****************************************
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 22:25 :: نويسنده : Arash khodadadi
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم دمی به بالش دامان تو غنوده نشد لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم نمای ناب تماشای تو نموده نشد یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟ همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:53 :: نويسنده : Arash khodadadi
كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : Arash khodadadi
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست یادم هست …. یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست یادم هست …. یادت نیست پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:50 :: نويسنده : Arash khodadadi
امشب ای ماه! در مدار حضورت ستاره ای بینه ماندن و سقوط كردن مردد است...! ================ من امشب تا سحر خابم نخاهد برد همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست میانه بستر تنهایی من هیچ نیست به جز تنِ عریان سردِ خاطرات تو بیا بنشین یك لحظه بر بالین سردم كه سهمِ من فقط سرما و سوزِ سختِ این عشق است... ================ دل بر سر سایه گل بستن عشق است در رخ غم عشق دیدن عشق است دست در دست باد تا ناکجاآباد در گذرگاه درد در بوی گل ,شکفتن ,عشق است ================ یك امشبی كه در آغوش شاهد شِكرم گَرَم چو عود برآتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاك باكی نیست كجاست تیر بلا گو بیا كه من سپرم ببند یك نفس ای آسمان صبح برآفتاب،كه امشب خوش است با قمرم... =============== صل تقسیم چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها با گل زخم سر راه تو آذین بستیم داغهای دل ما ، جای چراغانیها حالیا دست کریم تو برای دل ما سرپناهی است در این بی سر و سامانیها وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس تا پناهم دهد از وحشت عریانیها چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار طرح لبخند تو پایان پریشانیها پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : Arash khodadadi
امشب ای ماه! در مدار حضورت ستاره ای بینه ماندن و سقوط كردن مردد است...! ================ من امشب تا سحر خابم نخاهد برد همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست میانه بستر تنهایی من هیچ نیست به جز تنِ عریان سردِ خاطرات تو بیا بنشین یك لحظه بر بالین سردم كه سهمِ من فقط سرما و سوزِ سختِ این عشق است... ================ دل بر سر سایه گل بستن عشق است در رخ غم عشق دیدن عشق است دست در دست باد تا ناکجاآباد در گذرگاه درد در بوی گل ,شکفتن ,عشق است ================ یك امشبی كه در آغوش شاهد شِكرم گَرَم چو عود برآتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاك باكی نیست كجاست تیر بلا گو بیا كه من سپرم ببند یك نفس ای آسمان صبح برآفتاب،كه امشب خوش است با قمرم... =============== صل تقسیم چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها با گل زخم سر راه تو آذین بستیم داغهای دل ما ، جای چراغانیها حالیا دست کریم تو برای دل ما سرپناهی است در این بی سر و سامانیها وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس تا پناهم دهد از وحشت عریانیها چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار طرح لبخند تو پایان پریشانیها پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : Arash khodadadi
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد. پنج شنبه 10 اسفند 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : Arash khodadadi
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سودنامه ی ویرانی من است امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم شور حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد گفتم مروکه تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانی گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است دیگرچه جای دلخوشی عشق بازی است اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی است این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم ازتمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب درخورکرکس نمی شود جائی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست حق با تو بودماندن مان عاقلانه نیست ما می رویم چون دلمان جای دگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما میرویم مقصدمان نا مشخص است هرجا رویم بی شک از این شهر بهتراست از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم ماندن با درد فاجعه است درعرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیریست رفتن امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله اینجا که گرچه باغ منو پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب افتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم چهار شنبه 9 اسفند 1391برچسب:, :: 18:12 :: نويسنده : Arash khodadadi
![]() ![]() |